دختر دوست داشتنی من...

حال این روزای ما

1393/9/11 8:42
نویسنده : مامان
179 بازدید
اشتراک گذاری

۩۞۩

سلام بهترین خانوم

عزیز دلم نمیدونی که  چه دلبری شدی؟؟ سه ماه و شانزده روزت هست. حسابی جون گرفتی و بزرگ شدی. روز بیست و پنجم آذر که بردمت دکتر شابزاز حسابی تحویلت گرفت و وقتی که وارد اتاقش شدیم تا شما رو دید گفت به به سلام گامبو خانوم.تعجبوای من و بابا روده بر شدیم از خنده.

وقتی که همه جات و معاینه کرد و اندازه گرفت گفتش که خب معلومه که حسابی توی خونه ی بابا بهت خوش میگذره و دختر بابا هستی و جات خوبه وپیش بابا بمون و حسابی کیف کن. خداییش حالت خیلی خوبه. خوشحالم.

خیلی خوش اخلاقی . هر چقدر هم که بوست کنم و فشارت بدم و له ات کنم می خندی و صدات در نمیاد. خیلی از شبها ساعت یازده تا یک بیداری و دست و پا می زنی و آواز می خونی و بعدش می خوابی. همین دیشب ساعت هشت و نیم شب حمامت کردم و حسابی زیر آب گرم کیف کردی و صدات در نیومد. خیلی حمام کردن و شستشو رو دوست داری.

خلاصه که حسابی لباس تنت کردم و یه شیر حسابی هم نوش جون کردی و خوابیدی تا یازده و نیم . اما تا ساعت یک و نیم بیدار بودی و نگذاشتی که دو خط بیام و برات بنویسم. خودم هم خیلی خسته بودم و خوابم میومد اما تو نگذاشتی و تا ساعت یک و نیم بیدار بودی و بالاخره رضایت دادی که بخوابی و منم دو بود که خوابیدم و از پنج صبح هم دیگه خوابم نبرد و یه دوش گرفتم که شما ها رو به زور بیدار کنم که بریم خونه ی خانجونی. طفلک شونزده روزه که ندیدمش.

درست 25 آذر بود که وقت دکتر داشتی پیشش رفتیم اونم چه رفتنی . چه روزی ؟!؟! روز خیلی وحشتناکی بود. شما حسابی گرم خواب بودی و تصمیم گرفتم که تا شما خوابی با داداشی بریم اتکا که داداشی و بغل کردم و توی راه پله ی خانجون اینا هر دوتامون زمین خوردیم و شوکه شدیم و دیگه نرفتیم و خودم به کنار اما واقعا احساس کردم که خدا دوباره داداشی و بهمون داد. یعنی هنوز که یادم میفته چهار ستون بدنم می لرزه از بس که بد جور خوردیم زمین و جون سالم به در بردیم. خدایا شکرت که بچه ام صحیح و سلامته. ترسوبدبو

آره داشتم می گفتم که چه دلبری شدی. خلاصه که دیشب نمی خوابیدی و منم حسابی مشت و مالت دادم و یک عالمه بوست کردم و باهات حرف زدم. آخه دوست ندارم که وقتی که داداشی بیداره و پیشش هستم زیادی قربون صدقه ات برم . خیلی مراعاتش رو می کنم که حساس نشه. اما یه وقتایی هم دست خودم نیست و حسابی باهات ور می رم و به خودم فشارت میدم و می بوسمت و باهات حرف می زنم.

طفلک داداشی برای خودش سلطانی بود توی این خونه اما از وقتی که تو اومدی خب یه کم امنیت عاطفیش بهم ریخته و من خیلی مراقب حال و هوا و احوالات روحیش هستم که مبادا یه وقت کمبود محبتی رو احساس نکنه. وقتی که خدا بخواد به آدم کمک می کنه شایدم با یه جرقه ها و نشونه هایی به آدم یاد آوری می کنه که حواسمون به زندگی و اطرافمون باشه. یعنی وقتی که این اتفاق وحشتناک برای من و داداشی افتاد نهیبی بود که قدر زندگی و زنده بودن و بیشتر بدونم. یعنی همش دارم خدارو شکر می کنم که بچه ام سالمه و اتفاقی نیفتاد و نگاهم به دنیا و زندگی و داداشی خیلی عمیقتر شده و واقعا قدر همه لحظه های باهم بودنمون رو بیشتر می دونم.

دوستت دارم. خیلی زیاد.تازه می فهمم که دختر داشتن یعنی چی ؟ چقدر یه دختر و یه پسر داشتن خوبه. وقتایی که با هم می ریم بیرون همه مارو نگاه می کنند از این نگاهها هم خوشحال می شم و هم ناراحت . یه جورایی میترسم که چشممون بزنند. آخه با یه تعجبی بهم نگاه می کنند که دوتا بچه ی کوچیک با تفاوت سنی کم دارم و اونم یکی دختر و یکی پسر. خدا از چشم و نظر بد الهی که دورتون کنه عشقهای مامان.

ببین که چطوری دلبری می کنی. این مال حمام کردن اول هفته ات هست .

تا از حمام میای اگر که گرسنه ات باشه زودی شروع می کنی به خوردن انگشتات مثل این عکس.

بخور بخور مادر جون که یه وقت عقب نمونی.

بعد از حمام لباس پوشیدی و سر حالی

اینم خواب بعد از حمامت که خیلی می چسبه.راستی گفتم بهت که دکترت تا دیدت بهت گفت گامبو خانوم؟ راست گفت آخه نگاه کن ببین که این لباست دیگه اندازه ات نیست و همش شکمت میفته بیرون و من حواسم نبود و هی بلوزت رو ی کشیدم که بیاد روی شکمت اما هی می رفت بالا. تازه فهمیدم که ای بابا شکمت بزرگ شده و تپل شدی و لباس برات کوچولو شده. ای دختر شیمک گنده . ای جووووووووووووووونم.

الهی که همیشه خوب و خوش و سلامت باشی بهترین دختر. خواب و خوراک راحت داشته باشی و ورزش هم بکنی که شکم گنده نشی. چشمک

راستی پسر عمو حمید و ستاره هم هفته ی پیش به دنیا اومد. نمیدونم که بعدا ها وقتی که این پست و می خونی پسرشون چقدر شده؟ و هر دوتاتون چند سالتون هست  اما بدم نمیاد که با هم دوستای خوبی بشید. یاد همدیگه باشید. و قدر فامیل رو بدونید.

عاشقتم عزیزم. مواظب خودت باش.

پسندها (1)

نظرات (0)